|
يك آدمي كه مي خواد فقط بنويسه
|
که فانوس آبی را
از نسیم
می ترسانند
خون می سوزانم و
شعله می کشم
می مانم! (حسین منزوی)
شاید این سپید مرا دوباره یاد نوشتن و وبلاگ انداخت.وشاید هم تمام شدن امتحانات فرصت دوباره ای بود برای پاک کردن گرد و خاک از روی صفحه های وبلاگ.
مٌردوبلاگرا می گویم
میان کتاب ها ی بلند
دلتنگی های غروب؟
نمی دانم
حس بدی است
می خواهم احساساتم را دفن کنم
قلبت را به من می دهی؟
برای مدت زیادی نمی خواهمش یک عمر زیاد است؟
ماهی هی حوضشان بی آب است
سهراب سپهری
می پرسی بچه جون می دونی عاشقی چند نقطه داره؟
و نمی دونی بغض تو گلوم همه ی نقطه ها رو پر کرده!
اینجاکلیکانگار آن قلبت یخ زده است
از دست روزگار
می خواهی برایت برقصم
تا نگاهم کنی؟
و می گویی خلقتشان چنین است
اما اگر کمی مهر بورزی خواهی دید
که مردها
آتشفشان ایده های عاشقانه اند!
میلاد تهرانی
از دست همتون
از دست پرستوی عاشق که فقط به فکز وبلاگ خودشه
از دست محسن ۷ پوش که باز هم تو فکر وبلاگ خودشه!
یه پیشنهاد دارم
وقتی میاید در باره ی مطالب نظر واقعیتونو بگید لطفا!
